نزدیک غروب در خیابانی انتظار می کشیدم که گوشه ای از آن از قضا محل کسب مردی معلول و نحیف بود که نشانه های ضعف و بیماری در چهره اش هویدا بود و رد پای جور زمان را به وضوح می شد در رخسارش نظاره کرد. مردی با یک پا و سرفه های پی در پی سینه خراش و چشمانی گود افتاده و صورتی تیره و چروکیده .لباسهایی کهنه و رنگ و رورفته اما تمیز به تن داشت و عصایی در دست راست که ناچار بود وظیفه پایی را که از زیر زانو شاید جایی دیگر جا مانده بود انجام دهد. مرد با عصایش به چابکی جوانی سالم و سرزنده حرکت می کرد.
در حین انتظار من در خیابان بود که مرد از راه رسید. با کیسه ای در دست که ابزار کارش در آن بود. کیسه را به زمین گذاشت و جارویی را که همان اطراف پنهان کرده بود آورد شروع به جارو کردن قسمتی باغچه کنار پیاده رو که پشت محل نشستنش می شد کرد طولی در حدود چهار یا پنج متر از باغچه را با چنان دقت وسواسی جارو کرد که شاید کمتر کسی حیاط خانه خود را چنان جارو کند کار به همین جا ختم نشد پس از جمع کردن زباله ها که به خاطر مجاورت آن محل با مغازه ای ساندویچی کم هم نبود به سراغ کیسه اش رفت و بسته پاکت نایلون فریزری را از آن بیرون آورد یک کیسه نو و تمیز از داخل پاکت بیرون کشید و مانند یک دستکش دستش را داخل آن کرد و لبه های کیسه را زیر آستینش فرو برد. کنار باغچه نشست و شروع کرد به جمع کردن و بیرون آوردن خرده ریزها و ته سیگارهایی که در گل خیس باغچه فرو رفته بود و با جارو جمع نشده بود این کار را هم با دقت و وسواس بسیار زیاد انجام داد. بعد به سراغ جعبه کارتنهایی که گوشه دیگری از باغچه جمع شده بود رفت یک تکه کارتن برداشت و آشغالهایی که در باغچه جمع کرده بود روی آن ریخت و به طرف سطل زباله روبروی ساندویچی رفت آشغالها را درون سطل ریخت. چند قدم آنطرفتر تعداد زیادی جعبه کارتنی را روی هم تلنبار کرده بودند او هم تکه کارتنی را که در دست داشت روی آن جعبه ها گذاشت و درون سطل زباله نیانداخت. بعد به طرف وسایلش برگشت چند تکه کارتن را از داخل همان کارتنهایی که گوشه باغچه بود جدا کرد و کنار پیاده رو پهن کرد. آنگاه کیسه را از روی دستش درآورد و داخل سطل انداخت و به طرف شیر آب رفت دستش را تمیز شست پاچه های شلوارش را هم که کمی خاکی شده بود با دست خیس پاک کرد و برگشت سراغ کیسه اش یک زیر انداز کوچک و دو سه تا تشکچه از آن بیرون آورد و روی کارتنها پهن کرد سپس وسایل کارش را یکی یکی و با دقت از کیسه در می آورد و مقابلش روی زیرانداز می گذاشت. اسپری آبپاش و برس و فرچه و قوطیهای واکس منظم روبرویش چیده شدند. آنگاه پای معلولش را روی یکی از تشکچه ها گذاشت و دستکشی مشکی به دست راستش کرد. نگاهی به اطراف کرد و نفس عمیقی کشید و نشست به انتظار روزی.... .
در طول این مدت بدون اینکه متوجه شود (وشاید متوجه بود و اهمیت نمی داد) نظاره گر کارهایش بودم. چنان دقت و نظم و نظافتی در کارهایش دیدم که شاید با تصورات ما از نوع شغل و محل کار کردن او هیچ ارتباطی پیدا نکند اما یقین پیدا کردم که ناشی از روحیه ای بالا و وجدان کاری خارق العاده ای است. شاید بسیاری دیگر (و از جمله خود من) اگر به جای او ودر شرایط او بودند هیچگاه چنان شور و شعف و دقت و وسواسی را برای کاری مثل واکسی و آن هم در جایی مثل گوشه خیابان ازخود نشان نمی دادند. آن مرد چنان آن باغچه را تمیز و مرتب می کرد که ناخودآگاه این شبهه در ذهن هر بیننده ای ایجاد می شد که شاید آنجا تحت تملک خود اوست. وچنان دقتی از خود نشان می داد که بسیاری از ما در کارهای روزمره و در مورد داراییها و منافع شخصی خود نیز آن همه ظرافت و دقت اعمال نمی کنیم. با آن جسم نحیف و پای معلول و مشکلات بسیار دیگر که از ظاهرش پیدا بود با چنان روحیه و علاقه و وجدانی کار می کرد که شاید بسیاری از انسانهای سالم ذره ای از آن را نداشته باشند و به جای خودسازی و اصلاح امور عمر خود را به گله و شکایت و ناشکری و نا امیدی می گذرانند.
ای کاش چنان با آن مرد دوست و صمیمی بودم که می توانستم با او در صحبت را باز کنم و او حرفهایش را راحت به من می گفت تا شاید بتوانم چیزی از او فرا گیرم.
ای کاش همه ما اندکی از این روحیه و وجدان و ایمان این مرد را دارا باشیم تا شاید معنی زندگی کردن و تلاش برای زندگی و قدر داشته های خود رابدانیم. ای کاش کسانی که به مسئولیتها و مناصب بالاتری می رسند چنین وجدان کاری و دقتی را در پیش گیرند.
ای کاش آن مرد زنده بماند و من بتوانم همیشه او را ببینم.
...
مرکز دنیا کجاست؟ محور دنیا کجاست؟ دنیا بر اساس چی می چرخه ؟ اصلاْ رو چه حسابی باید بچرخه؟ این سوالات شاید در ذهن خیلیها شکل گرفته باشه . شاید هم مستقیماْ به این سوالات فکر نکرده باشند اما همه و همه با اعمالشون به این سوالات جواب داده اند یا خواهند داد. با توجه به طرز فکر و برآیند اعمال میتونیم این طوری نتیجه بگیریم که اکثریت قریب به اتفاق انسانها خودشون رو محور عالم می دونند. اگر این نبود وضعیت دنیا هم چنین نبود. از بدو آفرینش انسان تا به حال یا حداقل از اونجایی که تاریخ به یاد داره انسانها درگیر جنگ و جدال و تبعیض و جنایت و خیانت و فقر و .... بودند. مشخصه که سرچشمه و عامل همه این مشکلات خودخواهی و زیاده خواهی و جاه طلبی عده ای بوده که قدرتمند و ثروتمند بوده اند یا در آرزوی اون بوده اند یا اهداف و افکار برتری جویانه در سر می پرورانده اند و این یعنی خودمحوری یعنی اینکه این موجودات فکر می کنند خودشون محور عالمند و دنیا باید به کام اونا و برای اونا بچرخه و به هر قیمتی حاضرند به اهدافشون برسند.
انسانهای تحت ستم هم همیشه خوب از آب درنمیان چرا که شاید مجال و فرصت پیدا نمی کنند وگرنه اونها هم پا جای پای همون دسته اول میذارن. شاید این حرفها کمی بدبینانه به نظر برسه اما منظور من مطلقاْ چنین نیست بلکه میخوام بگم۹۹٪ این مسائل از نیت آدما سرچشمه می گیره. یک انسان ضعیف با نیات پلید و افکار منفی یک اژدهای خفته است و به مجرد کوچکترین توان و فرصت شروع به ویرانگری می کنه. اصلاْ دنیا جوری مادی و دلاری شده که تا کسی جاه طلب و خودمحور نباشه به قدرت نمی رسه یا اگر نبود و رسید چنان باید زجر بکشه که روزی هزار بار آرزو کنه ای کاش اینکاره نمیشد.
فرض کنیم انسانها دست از افکار خودمحورانه بردارند اونوقت خیلی راحت می بینیم که دیگه دلیلی برای این همه جنایت و بدبختی و فلاکت در دنیا باقی نمیمونه . اگر هدف انسان بیشتر وبیشتر خواستن نباشه همه چیز رو برای خود خواستن نباشه دیگه برای اینکه اموال مادی و معنوی دیگران رو از چنگشون در بیاره نقشه نمی کشه و برای رسیدن به اهداف مادیش هر راه و وسیله ای رو انتخاب نمی کنه در نتیجه فسادی باقی نخواهد موند.
یک نکته رو لازم به توضیح می دونم و اون اینکه منظور از اموال دیگران همونطور که گفتم فقط اموال مادی نیست بلکه داراییهای معنوی رو هم شامل میشه مثلاْ حسرت داشتن زیبایی( مراجعه به پستهای قبلی) یک نفر دیگه میتونه منجر به حسادت و تبعات اون بشه یا در حالت کلی تر منجر به پیروی از مدهای آنچنانی و عوارض اون بشه که در پستهای قبلی به اون اشاره کردم.
این مطلب ادامه داره............
---------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------

(برگرفته از:http://www.ashti.nu)
اشرف مخلوقات را چه شده است؟؟؟!!!
قرار بود کمی به زیبایی بپردازم. به قول سهراب "قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشیاء " . فکر کنم این بیشترین بار معنایی زیبایی و کلمه زیبا و قشنگ رو در بر داره . یعنی اینکه قشنگ و زشت بودن همه چیز رو خودمون تعریف می کنیم. و دنیا رو همون طوری می بینیم که میخوایم. یه مدل مو یا لباس یه جای دنیا قشنگه یه جای دیگه زشت یه جا مده یه جای دیگه دمده. این تعبیر و برداشت اگه از پایه و اساس محکم و مستدلی برخوردار نباشه و معیار مقیاس با ارزشی برای مقایسه وجود نداشته باشه نتیجه این خواهد شد که تحت تاثیر و لوای مد و چشم وهمچشمی و تقلید کورکورانه یک چیز اساسآ بی ارزش و بی محتوا قشنگ و با کلاس به حساب میاد. البته این نکته رو بگم که این کلام سهراب متاثر از ژرف اندیشی و ایده آلیسم شرقی سهراب است و شاید به بینش مهرورزانه سهراب برگرده که باید تمام دنیا رو که تجلی گاه معشوقه زیبا دید . اما ما خود کلام رو در نظر میگیریم و می بینیم ک واقعآ این صحبت معتبره. چرا عروسک پارچه ای و درب و داغون یک دختر بچه فقیر پایین شهری از عروسک شیک و ترو تمیز و گران قیمت شازده خانوم میلیاردر بالا شهری اگه براش عزیزتر و قشنگ تر نباشه بدتر و زشتتر هم نیست. یا نمونه بالاتر از اون اینکه فکر نکنم هیچ پدر و مادری بچشون رو اصلآ به قشنگ و زشت بودن اون دوست داشته باشند یا بین بچه هاشون به این دلیل فرق بذارن بلکه تنها پیوند عاشقانه بین آنها همان دید و تعبیر مادر و فرزند یا پدر فرزندیه و مخصوصآ مادرها چنان با کلمات زیبا بچه هاشون توصیف می کنند که اگه جدی بگیری میشه زیبا ترین مخلوقه خدا. پس گاهی می بینیم که یک بچه افلیج عقب افتاده زشت یک دنیا برای پدر و مادرش می ارزه.
چیزی که میخوام از تمام این مطالب نتیجه بگیرم باز همینه که تعیین زشت و زیبا بودن هر چیزی دست خود ماست و باید باشه اما شدیدآ و دقیقآ باید در انتخاب معیارهای ارزشگذاری احتیاط کنیم و حواسمون باشه ارزش و واقعیت حقیقی هر چیزی رو در نظر بگیریم و مهمتر اینکه از راه عدالت خارج نشیم و اجازه ندیم ارزشها و معیارها رو دیگران بدون هیچ دلیل و توجیهی به ما تلقین کنن و ما هم کورکورانه قبول کنیم.
خلاصه اینکه اگر معیار ارزشگذاری ما درست بود و زیبایی واقعی رو که پایدار و همیشگیه از زیباییهای ساختگی و تصنعی و گذرا جدا کردیم و تشخیص دادیم شاید اون موقع تکلیفمون با خیلی از خواسته هامون روشن بشه و دست به غربالگری اساسی بزنیم.....
این موضوع ادامه دارد........
مدتیه از شدت گرفتاری نتونستم مطلب جدید بذارم. بگذریم . تا اونجا پیش رفتیم که غایت همه کامجوییهای ما از زندگی رسیدن به آرامشه. اما راه رو گم کردیم و به جای جستجوی راهی برای رسیدن به آرامش واقعی خودمون رو با لذات آنی و افکار مسخره سرگرم کردیم و هی از خودمون می پرسیم پس چرا وضع ما درست نمیشه ؟ پس کی وضع ما درست میشه ؟ تا کی باید اینطوری بمونم ؟ و امثال اینها.
اما چه کنیم که به این آرامش پایدار دست پیدا کنیم ؟ جواب این سؤال هم سخته هم آسون!!!!!!
راههای مختلفی شاید وجود داشته باشه و برای من هم سخته که بگم کدوم راه مناسب و بهتره چون فکر می کنم این مسأله بیشتر چیزیه که آدم خودش باید به اون برسه.اما از یک مورد تقریبآ اطمینان دارم. اون هم تلاش برای خارج شدن از این قید وبندهای خودساخته مسخره روزمره است. توجه داشته باشیم که نه تنها منظور اصلآ بی قیدی و لاابالی گری و بی خیالی به معنای رایج اون نیست بلکه شاید در این راه برنامه ریزی و انضباط و قانون مداری اولین و مهمترین قدمه. چون بی نظمی و لاابالی گری خودش موجب دردسر و دغدغه و مشغولیت فکری و در نهایت انحراف افکار میشه.
اما از چه قید و بندی باید خودمون رو آزاد کنیم ؟؟!!
این همون چیزیه که تا حالا و در قسمتهای قبلی به اونا اشاره شده . بستن چشم به روی نیازهای کاذب و خودساخته پرهیز از افتادن به ورطه رقابتهای مسخره مادی دوری از تجملگرایی و خلاصه محدود کردن نیازها به نیازمندیهای واقعی لازم زندگی. تمام اینها با یک حساب دو دوتا چهاتا قابل دستیابیه حداقل در حد تئوری میشه امتحان کرد. البته باید مواظب بود که از آنور بام سقوط نکرد و دچار انحراف دیگری به نام خست نشد. یکی از زیباترین زندگیهایی که دیدنش همیشه تحسین هر ذهنی رو به دنبال داره زندگییه که با حداقل امکانات حداکثر زیبایی و نظم و تناسب رو ایجاد کرده باشه و صاحب اون زندگی تونسته حداکثر لذت رو از اون به دست بیاره. گفتم زیبایی! این هم یکی از جنبه های مهم در رسیدن به آرامشه که به اون هم خواهیم پرداخت....
این موضوع ادامه دارد......













تا اینجا خیلی به خوش تیپها گیر دادیم .![]()
حالا می خوام یه مقوله دیگه رو شروع کنم. می خوام ببینم هدف از کار و تلاش و تکاپو توی این دنیا چیه !؟ هدف از لذت جویی و کامیابی از این دنیا چیه ؟! در نهایت و غایت این تلاش و کوشش و فعالیت و هموار کردن راه برای رسیدن به آمال و آرزوها و خوشیها چی هست؟ چی میتونه باشه ؟ و چی باید باشه؟
می خوام یه داستان بگم . یه ذاستان خیلی کوتاه. داستان زندگی خودم یا شما یا هر کس دیگه که میشناسین.
صبح کله سحر از خواب پا میشه. حول حولکی دست و صورت شسته و نشسته ، صبحونه خورده و نخورده به طرف محل کارش راه می افته. توی راه انواع واقسام افکار از هر نوعی که تصور کنین به مغزش هجوم میاره و این هجمه ممکنه در حالات حاد در طول روز ادامه پیدا کنه و حتی کار و فعالیتش رو هم مختل کنه.
از صبح تا غروب کار میکنه و شب خسته و کوفته برمی گرده خونه. حالا توی خونه هم ممکنه از تبعات اتفاقات روزش در امان نباشه و فکر و خیال دست از سرش بر نداره و مشکلات دیگه ای براش تولید کنه. این ماجرا تقریباً هر روز تکرار میشه و شاید در مورد خیلیها کم وبیش صادق باشه. اما برای چی این ماجرا ادامه پیدا می کنه و تکرار می شه؟ بله ، برای اینکه لازمه زنده بودن و زندگی کردن کسب در آمد و روزیه. و لازمه کسب در آمد، کار و استمرار اونه. من با قسمت آخر یعنی کار کردن فعلاً کاری ندارم و بعداً به اون می رسیم.
حالا می خوام یه مقدار به افکار و مشغولیتهای ذهنی که گرفتارش هستیم بپردازم.
بعضی وقتها این ناآرامی های فکری در نتیجه اشتباهات و بی فکریهایی که ممکنه در گذشته انجام داده باشیم باشه که گاهی جنبه سرزنش و ملامت خودمون به خودش می گیره. شاید این بی فایده ترین و مخرب ترین شکل این مشغولیت فکری باشه. چون آدم مرتب در حال حسرت خوردنه و کاملاً در گذشته و ناکامیهای خودش سیر می کنه بدون اینکه کاری ازش ساخته باشه و به همین ترتیب قدرت تفکر و برنامه ریزی برای حال و آینده و لذت از زندگی رو از خودش سلب می کنه. البته این نکته رو هم بگم که گذشته انسان هیچوقت از اون جدا نمی شه و این نکته رو به این دلیل باید مورد توجه قرار بدیم که همیشه مراقب اعمالمون باشیم و فکر نکنیم هر کارو عملی رو می توان به فراموشی سپرد و همچنین از خطاهای گذشتمون عبرت بگیریم ودیگه تکرار نکنیم.
بعضی از اشتغالات فکری ناشی از مشکلات روزمره زندگیه. مشکلاتی که همه با اونا سرو کار دارن و بیشترش رو می توان با توکل به خدا و برنامه ریزی و حوصله و انضباط مرتفع کرد.
مشکلات خانوادگی گستره دیگه ای از این ناآرامی های فکری رو در بر می گیره که صحبت در مورد اون از توان من خارجه و به دلیل پیچیده بودنش کار متخصصان و خبرگان این مسأله رو می طلبه و به تعداد آدمهای روی زمین میشه انواع این مشکلات رو تعریف کرد.
اما دلمشغولیها و نا ملایمات فکری که می خوام به اونا توجه بیشتری کنم افکار و اندیشه ها و یا رؤیاهاییه که در ذهن خودمون وبرای خودمون ایجاد می کنیم.
مثلاً یه نمونش آرزو و حسرت داشتن چیزهاییه که مردم دارن و ما نداریم و یه چرای بزرگ که جوابشو نمی دونیم. برای همین به هر دری می زنیم و خودمونو می کشیم تا به این خواسته ها برسیم و نداشته ها رو به دست بیاریم اونم نداشته های مادی که مدت کوتاهی بعد از به دست آوردنشون دلمونو می زنه و باز به تکاپوی به دست آوردن یه چیز جدید می افتیم. و این سلسله همین طور ادامه پیدا می کنه تا به قول سعدی برسیم به اینکه: عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا. برای رسیدن به این خواسته ها از صبح تا شب کار می کنیم. بعضی ها هم بدون توجه به وجدان و اخلاق هر کاری حاضرن بکنن. پول بیشتر ماشین آخرین مدل خونه بزرگتر وووو ....ترهای دیگه. ولی اگه خوب دقت کنیم می بینیم که یه زندگی بی دردسر که در اصطلاح زنگیه متوسط نامیده میشه با یه درآمد متعارف و مشخص امکان پذیره (البته این مسأله که فاصله طبقاتی توی جامعه زیاد شده و کم کم قشر متوسط دارن به سمت فقر حرکت میکنن بحث جداییه که باهاش کاری نداریم و الان موضوع یک مسأله کلیه) وبیشتر از اون اگه آدم محتاط نباشه و اعتقادی هم به قناعت نداشته باشه وارد کورس تجمل میشه و تمام فکر و ذکرش میشه بیشتر و بیشتر به دست آوردن. یا اینکه تلاش میکنه به رؤیاهایی برسه که زاییده خیال خودشه و به واقیات هیچ کاری نداره . ممکنه این نکته مطرح بشه که انسانهای بزرگی که کارهای بزرگی هم کردن دنبال رؤیاهاشون رفتن و بعضاً از قوه تخیل قوی برخوردار بودن. اما در این مورد از این واقعیت غفلت شده که این انسانهای بزرگ قوه تخیل و تفکر خودشون رو در جهت بدست آوردن مطامع کوچک مادی خرج نکردن و اهداف و انگیزه های والاتری رو در سر می پروروندن.
از همه اینها که بگذریم ببینیم چرا اصلاً باید چنین اتفاقی بیافته وآدمها چه چیزی رو با این کارها جستجو می کنن که بهش نمی رسن؟؟؟!!!
خیلی ساده است ! اما اصلاً بهش توجه نمیشه ! برای همین انگار همیشه داریم لقمه رو دور سرمون می چرخونیم !
آرامش
این چیزیه که همه دنبالشن و خیلیها نمی دونن. برای همین هم به بیراهه میرن و باعث رنج و عذاب خودشون میشن. آخرش هم به مقصد نمی رسن و می مونن با یه عمر هدر رفته و یه دنیا افسوس. شاید یه نفر علی الخصوص یه جوون بگه که ای بابا آرامش و سکوت و استراحت و این حرفا برای پیرها خوبه و جوون احتیاج به نشاط و هیجان و تکاپو داره . اما من به جرأت میگم که اینطور نیست و این چیزی که دیده میشه و گفته میشه ظاهر قضیه است. و اما دلیل ...
یه انسان چقدر می تونه دچار هیجان بشه؟ چقدر می تونه تفریح کنه؟ چقدر می تونه (از هر چیزی ) لذت ببره؟ اگه دقت کنیم میبینیم همه اینها وجود داره خوبه گاهی لازمه گاهی اجتناب ناپذیره ولی....گذراست و به هیچ صورتی نمی تونه پایدار باشه چون خطرناک میشه و اصلاً یه پدیده غیرعادیه. اما تنها وجه نسبتاً پایداراین خوشیها آرامش و رضایتیه که بعد از رسیدن به اونها و گذر کردن ازشون به انسان دست میده و انگار از اول داشته برای رسیدن به این حس تلاش می کرده . ولی این حس هم از بین میره و دلیل اون هم اینه که راه و روش رسیدن به این آرامش اشتباه بوده وبه جای رسیدن به آرامش پایدار فکری و روحی به حس گذرایی ناشی از ارضای هوس مادی رسیده هوسی که صددرصد تکرار پذیره و تمومی نداره و ارتقاء پیدا می کنه وبه دنبال اون احساس نیاز وملال کاذب مجدداً شکل می گیره.
این موضوع ادامه داره....
هرکاری میکنم یه جوری سر و ته این موضوع رو به هم بیارم نمیشه! چه کنم که تمومی نداره .
دوره دانشجویی یه هم اتاقی داشتم که یه بار که وسایلشو مرتب می کرد وسط خرت و پرتهاش یه نخ دندون خارجی فانتزی دیدم ازش پرسیدم اینو برای چی خریدی (چون دندوناشو هفته ای یکبار هم به زور مسواک می زد![]()
) گفت :کلاس داره! حالا من هیچی حالیم نیست شما اسم اینو چی میذارین؟
راستی امروزا چقدر علاقمند به حیات وحش زیاد شده؟! هرجا می ری مخصوصآ توی خیابونای بالای شهر (چون اونجا فضلا و آدمای باکلاس بیشترن) نمونه های زنده حیات وحش رو تو بغل آقایان و خانمهای فرهیخته میبینی. خیلی جالبه! از یه طرف ما آدما با خراب کاریامون تو کره زمین و محیط زیست خودمون و بقیه موجودات عرصه رو برای ادامه حیات مخلوقات خدا تنگ می کنیم هیچکس هم به فکر نیست و اهمیت نمیده از یه طرف دیگه بعضیا یه پیشی ملوس یا یه هاپوی ناناز میگیرن بغلشون فقط برای اینکه کلاسشون بره بالا یا جلب توجه کنن . واقعآ چه مشقتی هم برای خودشون درست میکنن! از نگه داری و مراقبتشون که بگذریم چقدر آلودگی و درد و مرض دور و بر خودشون جمع میکنن!
این در حالیه که اگه این موجودات رو به حال خودشون بذاریم و فقط مواظب باشیم که آسیبی بهشون نرسه و محیط زندگیشون رو خراب نکنیم هم برای خودشون بهتره هم برای ما.
ببینید این کلاس گذاشتن چه وقت و انرژی از ما تلف میکنه! چقدر فکر ما رو به طرف مسائل بیهوده و بی نتیجه منحرف میکنه! فکر و اندیشه ای که خدا به آدم داده تا با اون راه رو از بیراه بشناسه و بتونه مشکلات اساسیه خودش و همنوعانش رو حل کنه . این همه انرژی و سرمایه که صرف این کارای الکی و بی نتیجه میشه تا یه لذت مسخره و کوتاه مدت رو تولید کنه اگر صرف مسائل اساسی و زیربنایی میشد یا یه جورایی صرف کمک به آدمایی میشد که یه مشکل بزرگ از زندگیشون با مقدار کمی از این سرمایه و انرژی حل میشه شاید دیگه این همه معضل تو جامعه نداشتیم . هم فکرها دنبال کارای سالم بود هم پولها جای درست خرج میشد هم شبها همه با آرامش وجدان می خوابیدن. فکر کنم تنها نتیجه ای که این کلاس گذاشتنا داره جلب توجه دیگرانه یعنی آدما از یه راهی میخوان توجه دیگرانو به خودشون جلب کنن یا از حرف دیگران در مورد عقب موندگی و امل بودن خودشون می ترسن برای همین سعی می کنن تا جایی که می تونن با کلاس باشن. یه سری تقلید و پیروی کورکورانه که بدون قید و شرط مورد پذیرششون قرار می گیره.
حالایه کم دیگه به هدف زنده بودن و زندگی کردنمون نگاه کنیم.
یه حکایت قدیمی هست که یه کمی به موضوع ما ربط داره:
یه رهگذر از یه شهر می گذشته اتفاقآ گذارش به قبرستون اونجا می افته. وقتی روی سنگ قبرا رو می خونه با تعجب میبینه که همه مرده ها انگار بچه هستن و سن سال پایینی دارن فقط یکی دو نفر هستن که سن و سالشون به آدمای بزرگسال و بالغ می خوره! با تعجب از پیرمردی که اونجا بوده میپرسه که جریان چیه و چرا تمام مرده های این شهر بچه هستن. پیرمرد جواب میده اینا بچه نیستن ولی توی شهر ما رسمه سن و سال آدما رو از روی سالهایی که اونا کسب علم ودانش کردن مشخص می کنن برای همین به جز یکی دو تا عالم و دانشمند که اینجا خاک شدن سن و سال بقیه کم به نظر میاد.
خوب نکته پندآموز این داستان به خوبی مشخصه. اما میشه اون رو به درستی تعمیم داد. یعنی عمر آدما رو از روی اون مدت زمانهایی که به کارای مفید مشغول بودن مشخص کرد. و البته فعالیت مفید فقط درس خوندن نیست کار کردن برای معاش و زندگی - کمک به دیگران - خوب فکر کردن و هر کار دیگه ای که یه نتیجه مثبت و منطقی داشته باشه رو میشه فعالیت مفید به حساب آورد. فقط باید اطمینان پیدا کنیم که مؤثر و به درد خور بودیم.
این مطلب ادامه داره ...........
نشکند، گر بشکند آسان توان پرداختن
دوستی با مردم نادان سفالین کاسه ایست
بشکند یا نشکند باید به دور انداختن
موبایل شده اسباب بازی و ماییه فیس و افاده بعضی آقایان و خانمهای باکلاس. مدل ماشین یعنی شخصیت و رنگ اون معرف سلیقه و طبع هنرمند افراد.
من نمیدونم یه موزیک یا ترانه یا یه ملودی خوب اگه واقعاْ اینایی که گفتم باشه چطوری ممکنه از مد بیاُفته یا گوشخراش بشه؟! ومثلاْ اگه خدایی نکرده گوش بدی باعث افت کلاس و شخصیت آدم بشه؟! نکته اینجاست که بعضی از این آواهای گوشخراشی که به بازار میاد اصلاْ موسیقی نیست و فقط مجموعه صداهای ناهنجاریه که کلمات یا خزعبلاتی بی معنی با اونا خونده میشه.
مثلاْ تازگی هرجا میرم این ترانه" حالا بیا اینجا بیا اینجا اونجا نه ..." یا " حالم بده حالم بده ...." و امثال اینا رو میشنوم که واقعاْ حالم بد میشه
.
یه نکته دیگه طرز صحبت کردن این آقایان یا خانمهای باکلاسه . پر از کلمات و اصطلاحات عجیب و غریب یا خارجی از هر زبانی. یه مکالمه یا صحبت کوتاه رو با صدتا قر و اطوار اجرا میکنن . اینکه میگم اجرا چون واقعاْ اجراست نه حرف زدن خالی.البته در اینکه در زبان عامیانه و رایج یا زبانهای علمی و فنی ما لغات وارداتی زیادی وجود داره بحثی نیست ولی بعضیها در مورد استفاده از عبارات و اصطلاحات خارجی یا عجیب و غریب انگار دچار بیمارین!
طرز ادای کلمات هم به نوبه خودش جالبه! بعضی مثل انگلیسی زبانها انگار برای تلفظ حرف "ر" مشکل دارن یا بخش آخر کلمات دچار کشیدگی بیش از حد میشه یا بعضی حروف به جای دهن از دماغ تلفظ میشه!
وای وای وای به کسی که لهجه داشته باشه!!!!!! بعضی از این آقایان و خانمهای باکلاس از هرجا که باشن سعی در مخفی کردن لهجه اصلیشون میکنن که اون موقع گوش کردن به صحبتهاشون واقاْ فرحناکه! چون شاهد یه تلاش مذبوحانه و طرب انگیز برای یه کار بیهوده هستیم
. اما اگه با لهجه اصلی خودشون صحبت کنن اصالت خودشون رو تأیید میکنن که به نظر من از کلاس خیلی بالاتره .البته فارسی ثلیث و روان صحبت کردن برای هر ایرانی از هرجا که باشه یه امتیاز بزرگه که با مطالعه زیاد و زیاد گوش کردن به گوینده های فارسی زبان به دست میاد و با اون صحبت کردن باکلاس که اول گفتم خیلی فرق داره.
وآخر اینکه واقعاْ به قول سهراب:
"چشمها را باید شست........جور دیگر باید دید"
این مطلب ادامه دارد...............
ببینیم مد و مد بازی از کجا اینقدر رونق گرفته؟ فکر کنم جوابش خیلی ساده باشه. اینا همش نتیجه مصرف گراییه. سرمایه دارا و تاجرا و تولید کننده ها همیشه دنبال بازار و خریدار هستند. هر وقت نوع تولید متناسب با پیشرفت و نوآری علمی و خاصی بود خوب بازار خودبخود جواب میده ولی هر وقت که دیگه از این خبرا نبود و بقول معروف هر وقت که قافیه به تنگ آید! ایشا ن هم به جفنگ آیند و چیزی رو جلو میندازن به نام مد . از اینجا به بعدش هم دیگه دست تبلیغات و رسانه ها رو میبوسه که چه غوغایی هم به پا میکنن!
بعضی وقتا یه چیزایه مسخره ای مد میشه که آدم واقعاْ خندش میگیره! مثلاْ این کفشهای پوزه درازی که تازگی مد شده! من نمیدونم آدم از یه کفش خوب چه انتظاری جز راحتی برای خوب راه رفتن با یه ظاهر متناسب داره . باور کنید من اگه بتونم با این کفشها قدم از قدم بردارم! اصلاْ سرگیجه می گیرم.
چند روز پیش رفتم یه شلوار جین بگیرم. هر جا میرفتم یه شلوارایی برام می آوردن که به اصطلاح سنگشور شده بودن. راستش دو سال پیش یه شلوار جین خوب خریدم که حالا بعد از دو سال پوشیدن تازه یه کمی شده مثل این شلوارای سنگشور توی بازار. تازه همون موقع که توی یکی از این مغازه ها بودم یه دفعه یه خانوم اومد تو پرسید آقا شلوار زخمی دارین؟
واقعاْ دیگه به سرمنزل کمال رسیدیم ! شلوار پاره پوره میندازن به خلق الله به اسم مد روز. بعد یه عده انسانهای فرهخیخته میان اینا رو میخرن و میپوشن!!!!
واقعاْ عجب حکایتیه؟!
خوب اینا مثالهای کوچکی بود از طرز تفکر بعضیا. البته من یه چیزی رو بگم که این مطالب نظر شخصی منه و اصلاْ منظورم این نیست که باید محدودیت ایجاد بشه یا با زور جلوی این کارا گرفته بشه.چون میدونم که نتیجه عکس داره. ولی روی سخن من به اوناییه که اینطوری فکر میکنن و میخوان به اصطلاح UP TO DATE باشن و از مد دنیا عقب نیفتن و اینکه اونا اصلآ فکر میکنن؟ آیا هدف زندگی رفتن دنبال این برنامه هاست؟ یا حتی هدف زندگی رسیدن به رفاهه یا رفاه وسیله و زمینه ای برای رسیدن به هدف یا اهداف والاتر؟
این مطلب ادامه داره....
از صبح تا شب اینور و اونور بپر. حالا تازه اگه به کارات و زندگیت علاقه داشته باشی و خرجتو هم در بیاری یه چیزی وگرنه که خدا میدونه بعد از مدتی چی به سر روح و روانت میاد!
تا اینجا ممکنه فکر کرده باشید من آدم ناامید یا پوچگراییم ولی باور کنید اصلاْ اینطور نیست.باز هم میگم منظور اینه که به یه جایی برسیم. من فکر میکنم آدم اگه بدونه برای چی زندگی میکنه و چرا زنده است شاید خیلی بهتر بتونه از این نعمت حیات که خداوند به اون هدیه کرده استفاده کنه و لذت ببره هرچی باشه یک دفعه بیشتر که زندگی نمیکنیم.
خوب حالا برگردیم سر حرف اول.
یه سوال: آیا انسان برای دنیا خلق شده یا دنیا برای انسان؟
انسان اشرف مخلوقاته تا اونجا که خداوند بخاطره آفرینش انسان به خودش آفرین گفت(فتبارک الله احسن الخالقین) از ایجا میشه فهمید که قراره تمام موجودات در خدمت انسان باشند. ولی باز این یعنی چی؟ یعنی انسان باید حکمران مستبد و بلامنازع تمام موجودات باشه و هر بلایی خواست سر خودش و دنیا بیاره؟ یا اینکه حق داره تحت ضوابطی از نعمات خداوند برای زندگی و پیشرفت استفاده کنه؟ فکر کنم مورد دوم منطقی تر باشه. تا حالا به این نتیجه رسیدیم که دنیا برای انسان خلق شده و اون حق داره بطور مشروط و تحت ضوابط معینی از دنیا بهره برداری کنه . خوب حالا ببینیم وضعیت ما چطوره؟
بعضی از ما انگار ساخته شدند که فقط کار کنند مثل یه ماشین تمام وقت. بطوری که دیگه برای هیچ کاری نه وقتی میمونه نه توان و حوصله. البته شاید از سر اجبار هم باشه ولی به هر حال مطلوب نیست.یه عده دیگه که انگار تو عالم هپروت سیر میکنند خیال میکنند هدف از به دنیا اومدنشون فقط مصرف و آشغال ساختنه. کار و فعالیت هم هیچ. فقط تفریح و تفرج. البته گروه اخیر باز دو دسته اند یک عده که واقعاْ این کارو میکنن خرجشون هم بالاخره از یه جایی میاد یا پدر پولداری یا پول بارآورده ای یا درآمد نامشروع و ... و عده دیگه که در آرزو و روُیای این نوع زندگی هستند. این گروه آخر دیگه وضعشون خیلی خرابه. چون نه کار و فعالیت درست و حسابی میکنن نه پول دارن و نه خوش میگذرونن. فقط تو توهمن و هی حسرت میخورن.آخرش هم ممکنه یه کاری دست خودشون بدن.
من فکر میکنم با یه کم فکر کردن بتونیم خیلی از مشکلاتی رو که با خودمون داریم و خیلی از دردسرایی رو که ممکنه برای خودمون و اطرافیانمون درست کنیم حل کنیم. فکر کردن به همین هدف و غایت زندگی و اینکه نتیجه کارامون چیه و به کجا میرسه.
در مورد اونهایی که بیش از اندازه کار میکنن فعلاْ نمی خوام چیزی بگم چون هرچند که ممکنه به خودشون آسیب برسونن ولی باز از گروه دوم خیلی مفیدترن.
اما در مورد مصرفیها.
اونهایی که گرفتار عیش و عشرت و خوشگذرانی و مد و تجملات و ... هستند یا آرزوش رو دارن!
اصلاْ من میخوام بدونم مد و تجملات و چشم و همچشمی چیه که آدم بخاطر اونها بخواد کلی دردسر برای خودش بخره؟
اصلاْ چطوری میشه که یک چیز زیبا یکسال یا چند ماه بعد دمده و زشت میشه اونم بدون هیچ توجیه منطقی!
خوب به نظر من این یعنی اینکه آدم عقل و اختیار خودشو بی قید و شرط به آدمای دیگه بسپاره.
این مطلب ادامه داره...
برای دریافت جزییات خبر به روزنامه خبر جنوب امروز ۲۲/۱/۸۵ صفحه ۳ مراجعه کنید.